مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
10
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون شب هفتصد و هشتاد و يكم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، حسن چون بى خود گشت ، در حال ، عجمى دست و پاى او را استوار بست و صندوقى را كه در آنجا بود ، گشوده ، حسن را در صندوق نهاد و در صندوق فروبست . و صندوق ديگر گرفته ، هرچه مال در آن خانه بود ، با شمشهاى زر در آن صندوق نهاد و در صندوق ببست و بيرون آمده ، بسوى بازار بشتافت . حمالى حاضر آورده ، صندوقها بدوش حمال گذاشت و بسوى كشتى عجمها روان گشت . و آن ناخدا كشتى مهيا كرده و در انتظار او بود . چون بكنار دريا رسيد ، صندوقها بكشتى گذاشته ، بانگ بر ناخدايان زد كه : برخيزيد كه مرا كار بانجام رسيد . ناخدايان ، بادبان كشتى بگشوده ، كشتى براندند . عجمى را با حسن ، كار بدينجا رسيد . و اما مادر حسن تا بهنگام شام بانتظار بنشست . از حسن آوازى نشنيد . بسوى خانه آمده ، ديد كه در خانه چيزى نيست . دانست كه پسرش ناپديد گشته . طپانچه بر سر و روى خويشتن زد و جامه بر تن بدريد و سرشك از ديده روان ساخته ، اين ابيات برخواند : بىتو بر من حميم گشته شراب * بىتو بر من جحيم گشته وثاق تا بود جانم از وصال تو فرو * تا بود چشمم از جمال تو طاق چيره باشد بر اينهمه آفات * تيره باشد بر آنهمه آفاق چند از اين دردهاى بىدرمان * چند از اين زهرهاى بىترياق و تا بامداد بگريست و بناليد . همسايگان نزد او آمده ، سبب آن حالت بازپرسيدند . مادر حسن ماجراى پسر خود و عجمى را بيان كرد و گمانش اين بود كه هرگز پسر خود را نخواهد ديد . و در خانه همىگشت و هميگريست كه ناگاه اين بيت را در ديوار خانه نوشته يافت :